تبليغاتX
دوشیزه باقیمانده من

  

 

   ای خداوند، می دونم هیچ اتفاقی نمی افته مگه اینکه دلیلی برای وقوعش وجود داشته باشه،اما بعضی

 

    مشیتهای تو ناراحتم می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:45  توسط آیه | 

  

   

   دوره مقدماتی سفالگری ام رودوروزه که تموم کردم.دوره گرم ودوست داشتنی ای بود،هنوزمطمئن نیستم

   که تا دوره پیشرفته ادامه اش بدم،بهرحال این دوره اطلاعات وتجربیات با ارزشی رودراختیارم گذاشت.

   حالا من چیزهایی راجع به تاریخچه هنر سفالگری در ایران وسفالگری معاصرایران می دونم.

   قبلا"باخبرنبودم مخترع چرخ سفالگری ،مهمترین تحول صنعت سفالگری،ایرانیها هستند.دراین باره توی

   جزوه ما نوشته شده : " رمان گیرشمن ، باستان شناس فرانسوی اختراع چرخ سفالگری را مقارن با حدود

   هزاره چهارم پیش ازمیلاد می داند.درمورداولین مکان این اختراع هنوزجای شک وتردید باقی است.

   بسیاری ازپزوهشگران ساکنان فلات مرکزی ایران رااولین مخترعان چرخ سفالگری در جهان می دانند."

   مربی به شوخی بهمون گفت شاید ما ایرانیها خیلی دلمون می خواسته که این اختراع  رو به خودمون نسبت

   بدیم  وگفت ذبیح ا... منصوری توی کتاب سرزمین جاوید اختراعات زیادی رو منسوب به ایران کرده و

   ایران رو به طرزی اغراق آمیزمتمدن جلوه داده و اون باورنمی کنه که همه اینها حقیقت داشته باشه،همین

   طورگفت یونان ومصررومتمدن ترازایران می دونه.

   نمی دونم که حق بااونه یا نه،اماچیزی که برای من خیلی جالبه اینه که همون روزقبلش این توضیح ذبیح ا...

   منصوری روتوی یکی از پاورقی های رمان ملکه ویکتوریا خونده بودم: سقوط شهر نینوا پایتخت سلاطین

   آشوریکی ازوقایع بزرگ دنیای قدیم است وسلاطین آشورصدها سال به ایران حمله می کردند وهرچه می

   توانستند می بردندومردان رااسیرمی نمودندوآنها رابعدازنابینا کردن به گاوآهن یا سنگ عصاری می بستند

   وهوخشتره پادشاه  ایران از سلسله ماد در613 قبل ازمیلاد به کشورآشورحمله کرد ونینوا پایتخت آشوررا

   ویران نمودوسلطنت آشورمنقرض شدودیگرحکومتی به اسم حکومت آشوربه وجود نیامد.

   دوست دارم این اضافه کنم  که دقیقا" دو سال پیش استاد انقلاب ما گفت ایران درطول تاریخ هیچوقت برده  

   داری نکرده وهیچ زمانی مستعمره کشور دیگه ای نبوده، ما ازاین دوجهت به فرهنگ کشورمون می بالیم.

 

 

  

   کتاب ملکه ویکتوریا رو باید تا فردا تحویل بدم،اما هنوز246 صفحه از اون باقی مونده، مسلمه که تمومش

   نمی کنم، مهلت تمدید هم ندارم...

 

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:31  توسط آیه | 

پنج شنبه 12مرداد ساعت23:14

دیشب قبل از اینکه شروع به نوشتن یادداشت کنم ، تصمیم گرفتم "موفقیت نا محدود دربیست روز" رابینز رو بخونم، هنوز دو صفحه ازمطالب مربوط به روزدوم رو نخونده بودم که شنیدم آقای بابان می گه:" بیست روز

بمباران بی وقفه درلبنان، بیست روز.....

فکرکردم خدایا، اونچه من ویه لبنانی همین لحظه داریم بهش فکرمی کنیم چقدرمتفاوته، من با خوندن این کتاب دارم تلاش می کنم توی این آرامشی که اونها آرزو می کنن،خوشحال باشم...

 

 

شروع کردم به نوشتن ، نوشتم ونوشتم و نوشتم،تا حدی که تقریبا" ازنفس افتادم.دوساعت تمام داشتم می نوشتم بعد ازمدتها درست همون احساس خستگی  شبهای  امتحان درمن زنده شده بود ، فکر می کردم ، به اینکه این خستگی تا چه حد دلچسب بود و اون خستگی ها تا چه اندازه عذاب آور..

چه خوب که دیگه مجبور نیستم اینطوربی خوابی ها رو تحمل کنم.(دیگه مجبور نیستم؟...)

 

جالب اینکه همون شب توی کتاب رابینزخونده بودم که:" اکثردانشجویان کارها پایان ترم خود را یک هفته قبل ازامتحانات ویا حتی درست شب قبل از پایان ترم تمام می کنند.چرا؟

تمام  طول ترم  را صرف کارهای  پایان  ترم اصلا"خوشایند نیست و برای اغلب دانشجویان شروع  این  کارنا خوشایند بسیار سخت است . اما شب قبل ازامتحان وقتی که هیچ  کاری انجام  نداده اند  تصور  در    شکست امتحانات برایشان بسیارملموس می شود و درواقع طعم احساسی نا خوشایند ترازکارنکردن را می چشندوبرای فرارازاین ناراحتی بلافاصله دست بکار میشوند."

 

خب پس دیگه مسئله ای باقی نمی مونه، نه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:31  توسط آیه | 

  

  

    دوره کامپیوترم بالاخره تموم شدوبه این ترتیب یک پایان دیگه درزندگی من رقم خورد،

 

   این دوره یکی ازخاطره انگیزترین دوران زندگی من تا الان بوده ، چیزی که7ماه پیش درباره اش حتی

 

   تصورهم نمی کردم.گفتم هفت،اصلا" یادم نبودعدد مهارت هایی که گذروندم هفت بود،مثل خیلی چیزای

 

   دیگه،هفت روزهفته،هفت رنگ رنگین کمان،هفت طبقه آسمون،هفت سین،هفت خوان،هفت اورنگ،هفت

 

   کوتوله،هفت دلاور،هفت تیر،اینجا یادم میاد چند سال پیش ازدست یکی اونقدرعصبانی شده بودم که بهش

 

   گفتم اگه همین الان یه هفت تیردستم می دادن وبهم می گفتن می تونی با اون هفت نفرروبکشی اولین نفری

 

   رو که ازبین می بردم تو بودی.

 

      راستش اون موقع ازروی عصبانیت این حرف رو زدم وخیلی زود فراموشش کردم،اما بعدهاخوب که   

 

    فکرکردم دیدم هرگزنمی تونم تا اون حدازکسی متنفربشم که بخوام مرگش روبه چشم خودم ببینم چه برسه

 

    به اینکه خودم بکشمش...

 

 

 

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 12:16  توسط آیه | 

    

    این نظر منه که مریم عشق رو کشف کرد،اما خودش عقیده داره همش کارتقدیربود.چون اصلا"تصورش

 

    روهم نمی کرد روزی علی رو به عنوان شریک زندگیش بپذیره...

 

   حقیقت اینه اولین احساسی که مریم به علی داشت عشق نبود. اون یکسال تمام قاطعانه"نه" گفت ، اما عقل

 

    خودش رو حاکم کرد و متوجه شد صداقتی که دروجودعلی هست رودرکسی پیدا نمی کنه، تصمیم عاقلانه

 

    مریم نتیجه داد و حالا هم دراوج شورواحساسه...

 

    زندگی عاشقانه ای برای مریم آرزو دارم.

 

     درضمن

 

                 عشق مانند گل وحشی است.معمولا"درمحل بسیارنامناسبی یافت می شود.

                                                                                                                                                          

                                                                                                                                                               جکسون براون

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 22:8  توسط آیه | 

   

 بعد ازدیدن مستند"رژه پنگوئن ها"برای چندمین باربا خودم گفتم:

 

   "خیلی غم انگیزه که یه حیوون درمقابل رنجی که تحمل میکنه، سرانجام چیزی بدست نمیاره. ."

 

          ما انسانها چه خوشبختیم که خداوند درپس اندوه هامون , وعده آرامش درجهان دیگه روداده.

 

     

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 20:29  توسط آیه | 

 

 

                                    

 

 

  - "مهدی" یه پسربچه بی مسؤولیت بود.

 

  تا حالا این جمله رو از بین همه جمله هایی که بصورت رگباری به سمت " الهام" فرستادم بیشترگفتم.

 

  اما متاسفانه با وجود همه سعی ام , اون هنوزنتونسته اون طوری که باید با واقعیت کناربیاد.

 

  حدود شش ماهه که ازخیانت "مهدی" به " الهام" می گذره ولی اون همچنان به مقابله ناسالمش ادامه می ده .

 

  همین امروزگفت سرجلسه امتحانش ننشسته, چون قبلش شاهد ردوبدل شدن نگاههای عاشقانه ولبخندهای      

 

  مهرآمیز"مهدی" ونامزد جدیدش با هم بوده...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 19:8  توسط آیه | 

 

 

 ازبین همه خاطراتی که توی ذهنم آرشیوکردم خاطرات قشنگ بیست سالگیم پررنگترین هستند.

 

 من خالق شادی های نابی توی اون سنم بودم.       

  

 هنوزهم ازیاد آوری شون حس عجیبی زیر پوستم می دوه.

 

 

 بیست سالگیم رو" سبزترین برگ زندگیم " می نامم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:2  توسط آیه | 

  

 

   مدرک لیسانسم رو تا چند روز دیگه می گیرم. 5 سال تمام جون کندم که به اینجا برسم ,به این جایگاه .

 

   یک در ده میلیارد هم احتمال نمی دادم توی موقعیتی که الان هستم باشم.کاش معجزه ای می تونست منو به

 

   اون زمان برگردونه تا بتونم حقیقت همه این سالها رو به دلخواه خودم دستکاری کنم. درست 5 سال پیش

 

   بود که خوشبینانه فکر می کردم توی این سن به حد معقولی از آرزوهام رسیده باشم .

 

  

             

             هنوزهم نمی تونم بفهمم این من بودم یا شیوه نگریستنم به خواسته هام که باعث شد الان بگم:

                         

 

                                  

                                     

                                      "من خود خواستنی ام نیستم."

 

 

 

           

                                       

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:0  توسط آیه | 

نویسنده این متن رو نمی شناسم اما این نوشته اون واقعا الهام بخشه:

ردپا

 

خواب دیده بود در ساحل دریا ودرحال قدم زدن با خدا.روبه رودر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد.متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است.یکی جای پای او ودیگری جای پای خدا.

وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد,متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود.همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی او بوده است.

این واقعا او را رنجاند .از خدا در باره آن سوال کرد."خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود.ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست.نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی."

خدا پاسخ داد:"فرزند عزیزوگرانقدر من ! تو را دوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم.زمانهایی که تو در آزمایش ورنج بودی,وقتی تو فقط یک جای پا می بینی,من تو را به دوش گرفته بودم."

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:40  توسط آیه |